
بعد مدت ها امروز اومدم.واقعیتش اصلا حوصله وبمو نداشتم.مدت زیادی
هست که از اینترنت بدم اومده.نمی دونم چرا؟اما دلمم نمی یاد که وبمو
بسوزونم.راستش ۱ ماه دیگه تا کنکورم مونده و روز به روز به استرسم
اضافه می شه.خدارو شکر تو این چند وقتی که نبودم اتفاقات خوبی افتاد
که همرو مدیون خدای خوبم هستم.و خوشحالم که با کسانی هستم که مدام
به من آرامش می دن.تو این مدت خیلی چیزا رو فهمیدم این که می شه باز
هم ادم ها رو دوست داشت.می شه باز هم خوش بود می شه باز هم آروم
بود و می شه باز هم کمی اعتماد کرد.و من که تو این مدت حسابی
خودمو ساختم هم برای خودم هم برای کسی که الان فقط اون تمام ذهنو و
زندگیم شده.من همه آرامشمو تو این مدت از حضور اونه که دارم.
خب دوستان برام دعا کنید که قبول شم.اون که می گه قبولم اما بازم شما
دعا کنید.مرسی.
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
پس چرا پس چرا عاشق نباشم
یا حق
در اوج احساس گاهی زیر پاهایت خالی می شود
آن گاه او را به یاد آور
در ان لحظه است که می فهمی تا چه حد بالاتری از آنچه که آرزویش را
داشتی
در آن لحظه دست قلبت را بگیر و به آن سوی دشت احساس برو
در آنجا دو دست منتظر توست...
سلام![]()
من دوباره اومدم تا خبر خوبي رو بهتون بدم.![]()
(دو گل ياس سپيد دو بنفشه دو اقاقي
دو گل زنبق سرخ دست در شاخه ي توحيد زدند
ريشه در خاك محبت كردند
زير گلواژه ي آلونكشان بوته ي عشق و وفا رنگ گرفت
و تو اي سبز ترين واژه ي مهر كه گل سر سبد اين جشني
روز پيوند اقاقي ها را به تماشا بنشين
)
يادتونه گفته بودم يه اتفاقايي داره مي افته و اگه قطعي بشه بهتون مي گم
خب بايد به عرضتون برسونم كه بالاخره قطعي شد .![]()
خب بگذريم.
حالا وقتشه يه سري تغييرات تو وبلاگ ايجاد شه.
خب حالا صبر كنيد فكر كنم كه اول كجا رو تغيير بدم...![]()
اهان اول ميريم سر عنوان![]()
.
.
.
خب عنوان از بي تو مي شه؟ به عنوان بالا تغيير يافت.
ديگه چي؟
.
.
.
اهان يه خونه تكوني. اضافيارو پاك مي كنيم.اين پيوندها حذف شدن:
.
.
.
خب اين هم از اين.
ديگه چي؟
آهان درباره ی وبلاگ.
اینم از این.
خب حالا فكر كنم ديگه مشكلي نيست.![]()
تا پست بعد يا حق.![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
حتما بخونيد:
امروز مي خوام يه چيزي رو اعتراف كنم كه شايد سه ساله براي رسيدن بهش دارم
جون مي كنم.
برام مهم نيست كه اوني كه اين نوشته در مورده اونه اينارو مي خونه يا نه.ولي
مطمئنم نمي خونه چون الان 4 ماه تو وب لاگ خودش هيچي ننوشته و به عبارت
ديگه بيخيال شده.
خب مهم نيست به ما چه؟
مي دونيد بچه ها 3 ساله پيش من 17 سالم بود كه باهاش آشنا شدم.حالا چه
جوريش مهم نيست.اوايل اصلا دوستش نداشتم
و مي خواستم كه هر چه سريعتر همه چيز تموم شه اما يه 7 ماهي كه گذشت نمي
دونم چي شد كه يهو اين قدر بهش علاقه مند شدم كه نمي دونستم چه كنم.
اما خوشبختانه من منطقي تر از اين حرفا بودم كه اين علاقه بخواد منو از پا در
بياره.نمي دونيد بچه ها اين قدر زجر آوره كه اونيو كه دوست داري ازت دور
باشه.حتي نتوني اونو ماهي يه بار هم ببيني.اما خب اين راهي بود كه خودم انتخاب
كرده بودم و بر گشت نداشت.اون نمي خواست كه من دوستش داشته باشم.و هميشه
از اين مسئله
مي ترسيد كه نكنه من بخوام عاشقش بشم و...
اما اين طورنبود.اون نمي دونست كه اين علاقه براي خودم باقي مي مونه و من
اونو بهش تحميل نخواهم كرد.اما متاسفانه فهميد كه من دوستش دارم.
و همه چي شروع شد.نمي دونم چرا اين طور شد اما من كاري كردم به نفع اون بود
و باعث شد همه چي بين ما تموم شه.و مي دونم كه اونو خوشحال كردم.
بعد يه سال همه چي تموم و من مثل جنگ زده ها نمي دونستم كه بايد براي ادامه
زندگيم چه برنامه اي رو پيش بگيرم.2 سال اخير بد ترين سال هاي زندگيم بود.
چون هر چي بلا بود سرم اومد كه بعضياش بعدن به نفعم شدن.
عيداي نوروزه اين 2 سالو نگين كه حالم بد مي شه وقتي يادم مياد.من نمي خوام
سرش منت بذارم اما من تو اين 3 سال حتي به كسي نگاه نكردم چه برسه كه...
اما اون اينو نمي فهميد.1 سالو نيم از اين ماجرا گذشت كه دوباره همه چي شروع
شد.اون هم بمونه به چه شكل. اما اين دفعه فكر مي كردم كه عوض شده و حداقل
تحقيرم نمي كنه.
اما اين فقط براي 5 يا 6 ماه بود كه دوباره نوروز شروع شد.
البته از قبلش مي دونستم كه تو نوروز اين اتفاق مي افته اما ...
اما شد نوروز و من مثل قبل تماس هامو ترك نكردم چون برام مهم بود كه
حالش چطوره.اما طولي نكشيد كه شد 7 عيد و من حس كردم اين آدم هم همون
آدمه و يه تصميم جدي گرفتم
اينكه براي هميشه همه چي تموم شه. خيلي سخت بود اما يه روز بايد اين اتفاق مي
افتاد. به اندازه كافي از دوري و... زجر كشيده بودم و نمي خواستم كه الكي به
خاطر آدمي كه هيچي رو نمي فهمه زندگيم تباه شه. من دوستش داشتم اما الان...
اما الانو نمي دونم. شايد ديگه هيچ حسي بهش ندارم.
من 7 عيد تماسامو قطع كردم و اون آدم كه هميشه دم از معرفت و مرام دوستي مي
زد خودشو نشون داد و حتي يه خبر نگرفت كه چرا؟
و الان كه حدود 3 ماه هيچ خبري ازش ندارم و نمي دونم كه اصلا مردست
زندست.فقط اينو مي دونم كه من بايد بتونم.اسم وبلاگه من بي تو مي شه؟ است اما
بدونيد كه اگه بخواهيد نشد نداره.
من تونستم و خدا رو شكر مي كنم.براش آرزوي موفقيت مي كنم.
اون فكر مي كرد پديدست خب ما هم
با همين فرض دعا مي كنيم يكي
عين خودش گيرش بياد.
و از خدا اينو عاجزانه مي خوام. اون حتما با عين خودش مي تونه بسازه.
خب اينارو بيخيال:
مي دونيد چرا چون چند روز ديگه تا فارغ التحصيل شدن باقي نمونده و من مي
تونم اين دانشگاه رو ترك كنم هر چند كه دلم تنگ ميشه....خوشحالم كه اين دوره هم
به خوبي تموم شد و من مي تونم از اين شهر برم.
راستي داره يه اتفاقايي مي افته كه همه زندگي منو تحت الشعاع قرار مي ده.
اين اتفاقو تا زماني كه قطعي نشده نمي گم اما بعدا مي گم.
خب دوستاي من من فردا امتحان دارم و بايد برم درس بخونم.راستي نگفتم يكي از
امتحانامو مي افتم.يه مسافرت باعث شد بنده از درس بيافتم. اما خدائيش خيلي باحال
بود.خيلي خنديدم به اندازه 3 سال بي محبتي.
يه مسافرت مجردي با دختر عمم كه خيلي دوستش دارم.خيلي خوش گذست اين قد
كه خستگي يه سال كار كردن و درس خوندنو در آوررررررررررررررررد.
خدايا شكرت براي همه چي.
خب مثل اين كه زياد فك زدم.ميام اما موقعي كه اون موضوع قطعي شد
براي آخرين كلام اين آپ ( هيچ گاه به كسي كه دوستش داريد نگيد
چون اونو 100% از دست خواهيد داد)
تا بعد يا حق.
در گذر زمان دویدن بر روی چرخ زمانه چیزی جز زمین خوردن در بر ندارد.
همیشه با خود گفته بودم که حفظ تعادل سخت است. من توانسته بودم تعادل را حفظ کنم اما این زمین خوردگی نصیب من هم شد.
زمانه بیشتر از آنچه که فکر می کردم روی در تند بود.
چیزی در وجود خسته ام خاموش شده است که هر چه تلاش می کنم گویی مرا بر هر چیزی بی تفاوت تر می کند.
همه چیز را سپردم به تقدیر
امیدوارم لااقل او مرا درک می کند.
خدایا من تو را به هر چیزی که دوست می داری قسم می دهم یه ده هزارم از آن آرامش خود را به من عطا کنی.
هیچ کس جز تو نیست. دوستت دارم.